رادین جانرادین جان، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 21 روز سن داره

رادین، نفس زندگی

نامه پنجم .... نشانه های حضور

سلام عزيزم.   امروز ميخوام برات بنويسم كه ماماني يه نشونه هاي از وجودت در خودش داره مي بينه. ايشالله اين نشونه ها هر چه سريعـتر رنگ واقعيت به خودشون بگيرند، و تو عزيز دلمون با اومدنت دل من و بابايي رو شاد كني ................... در انتظارت هستيم ...
8 مرداد 1389

نامه چهارم .... در انتظار

سلام خوشگلم عزيزم يعني ممكنه كه الان توي دل ماماني باشي.... خيلي منتظر هستيم تا ببينيم ما رو لايق پدر شدن و مادر شدن دونستي يا نه.... واقعا چه لحظات جالبيه عزيزم..... اينكه در انتظار يك علامتي باشم تا به وجودت پي ببرم..... با بابايي عزيز حسابي داريم حال ميكنيم..... با اينكه نمي دونيم الان در وجودم هستي يا نه ولي بابايي از الان مدام بهم ميگه كه به تغذيه ات برس و خيلي در موردت با هم حرف ميزنيم.... اميدوارم كه تا چند روز ديگه حسابي خوشحالمون كني و بيام توي وبلاگت بنويسم كه:          در وجودم هستي......... ...
7 مرداد 1389

نامه سوم .... خاطره سفر من و بابایی به شمال

خاطره سفر من و بابايي به تالش و آستارا مامانی الان توی اداره نشسته و همش داره قالب وبلاگت رو عوض می کنه. خیلی دوست دارم قالب وبلاگت زیبا باشه. نمی دونم چند روزه این مرزداران چه خبره که کلی سر و صدا میاد و حسابی کلافمون کرده . ولي بزار برات از سفري كه چند هفته پيش به تالش داشتيم تعريف كنم. روز شنبه تاريخ ۵/۴/۸۹ من و بابای عزیز رفته بودیم مسافرت سمت تالش و آستارا. از مسیر قزوین-رشت رفتیم و چند ساعتی رو توی راه بودیم. از شهرهای منجیل و رودبار هم گذشتیم و بابایی چون خیلی ذوق داشت که درختهای زیتون رودبار رو ببینه یه سری هم به باغات اونجا زدیم و چند تای هم عکس گرفتیم. دوباره مسیر رو ادامه دادیم و از خروجی فومن-تالش به سمت تالش حرکت کردی...
28 تير 1389

نامه دوم ... دیدار از دو کوچولوی نازنین

سلام عزيز دل مامان و بابايي چند روز قبل براي ديدن مهبد كوچولو رفته بوديم. ديروز هم رفته بوديم ديدن اميرعلي يه      ني ني كوچول موچولو- كه هر دوشون نوه دائي بابايي هستند- ايشالله عزيزم به دنيا اومدي با هم همبازي ميشيد. عزيزم از خداي مهربون بخواه كه اين ماه شما رو به ما هديه بده. حسابي دوستت داريم.   ...
22 تير 1389

نامه اول .... اولین مطلب برای فرزند عزیزم

این اولین مطلبی است برای فرزندی که در آینده نه چندان دور از راه خواهد رسید و شادی را به ارمغان خواهد آورد. در انتظار آن روز خواهیم ماند و از خداوند می خواهیم ما را لایق این هدیه آسمانی بداند. می خوام بدونی که مامان و بابایی عزیز خیلی دوست داریم که هر چه سریعتر به جمع ما بیایی و من و بابایی رو بیش از این خوشبخت کنی. گلم، از خدای مهربون بخواه که شرایط ما هر چه سریعتر بهتر از اينا بشه تا بتونیم انطور که لایقت هست بزرگت کنیم تا همیشه موفق و خوشبخت باشی. خیلی امید دارم که خدای مهربون خیلی زود تو رو به ما هدیه کنه تا من و بابایی خیلی مهربونت از اومدنت خیلی خوشحال بشیم. خيلي دوست دارم كه وبلاگت رو ...
23 خرداد 1389